|
نگاهی به ادبیات جهان, فلسفه, خودشناسی, خداشناسی, عشق و داستان
|
در نظرها خاندم که کسی هرچه خاسته بود دل تنگش نثارم کرده بود...
من نمیدانم کی چرا این ها را نوشته بود...
نمیدانم...
اما از او صمیمانه متشکرم...
دوست یا دشمن عزیز متشکرم که یادم آّوردی کجا چرا جگونه و با کی ها دارم زندگی میکنم...
کاش نامت را هم مینوشتی البته...
اینطوری حرکتت نشانه شجاعت بود نه...
به چرایش کاری ندارم... لابد دلیلی داری...
ولی...ولی من کی خودم را خوب جلوه دادم؟...کجا؟...کدام حرف من بوی ریا داد؟
من که گفتم از بودنم شرمنده ام...نگفتم؟
من که داد زدم ناراضیم...نزدم؟
لابد حق داری...لابد جای من اینجا نیست...لابد اضافیم...لابد...لابد...لابد...
ولی من خودم را خوب جلوه ندادم...من نگفتم خوبم...
قبول...من کلاغم...اما یادت باشد:
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست
هنوز هم میگویم کاش اسمت را مرد و مردانه مینوشتی نه مثل...
آخخخ... بازهم حرف عید شد و جای آن سالی که سال تحویل خواب ماندم درد گرفت...
بچه که بودم...
یعنی هیچ جوره نشد
من این روزها جدن تعطیلم...
لطفن بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید
بوووووووووووووووووووووق...
باور کنید بی اراده تر از هر زمانی، پشت میز رایانه آمده ام که بنویسم...
بی هیچ فکری
میخواهم یک بار هم که شده فکر کردن را به سرانگشتانم وانهم
خسته شدم از بس پشت دود ونستون سرم را به دیوار عذاب ها کوبیدم...
خسته شدم از بس گفتم دولت فلان است، مملکت بهمان...
خسته شدم از بس فکر کردم چه جوری سلام کنم که باشخصیت تر به نظر برسم
خسته شدم از بوی ادکلن و ژل و مرسی گفتن جای دستت درد نکنه
بگذارید سرانگشتهایم که کلید میزنند فکر کنند، شاید خودم را شناختم...شاید مرا شناختید...شاید..............
هرچه نوشتند انگشتان، پاک نمیکنم ویرایش هم نمیکنم هرچه مینویسند لابد راست است... لابد...
آبرویم میرود؟ زبانم لال کلاسم پایین میاید؟ شخصیت واقعیم لو میرود؟ کودک درونم آشکار میشود؟
خوب به درک... به جهنم... به...
مگر نه این که بعضی ها با جیبشان فکر میکنند ( و به جیبشان البته)، بعضیها با آلت تناسلیشان و بعضی ها...
شاید با سر انگشت (که تا حالا فقط ناخنگیر دیده و جوهر استامپ) بشود از زیر بار مسئولیت اشرف مخلوقات بودن شانه خالی کرد...
شاید با سرانگشت...
شاید...
...
چند رباعی ناقابل برگ سبزی از...
انگار که از تو این همه غــــم دارم هم زخم تویی هم ز تو مرحم دارم
با داشتنت ای همه ی دلخوشیم در اوج بهشـــت خود جهنــــم دارم
در سفره ی ما نان مگر چیست که نیست؟ مسئول گرســـنگی زمان ما کیست که نیست؟
دزدیدن کفش های زائران بی عیب اســـت زیرا به گدایان و گرسنگان حرج نیست که نیست
وقتـــــی که تو نیستی نفــــس کم دارم قلبی پـــر از غصه و ماتــــــــــم دارم
تقصیر کمانیست که بر جای دو ابرو داری بر پشت خودم که اینچنین خم دارم
دانشکده ی عشق اگر فی المثلن باز شود کنکـور پر از سوالهای عشوه و ناز شود
کـــــــــارگاه عمــــلی گـــــــرچه اگر راه افتـد تعلیم و تعلم بنگر که مساله ساز شود
سجاده ی مادرم که بنجل شده است هرکس که ز دین دم زده منگل شده است
این دوره زمانه هم عجب بیرحم است ایمان همه برای نـــــان شل شده اســــت
ا.د ـ بایو
این من هستم
شاید این من هستم
میگویند این من هستم
به نظر شما این من هستم؟
راستی! به نظر شما من کی هستم؟
وقتی پیش خودت فکر میکنی چرا هستم و بعد صدای نفسهایت سنگینی میکند توی گوش ضربان قلبت
بعد لابد باید دنبال بهانه ای (یا بی تعارف) توجیهی برای بودن بگردی...
برای جلوگیری از این پیشامد نکات زیر شایان ذکر به نظر میرسد:
۱ـانتخاب امریست که خودبخود توسط احساس صورت میگیرد و قابل اعتماد به نظر میرسد.
۲ـبعد از انتخاب باید احساس را کاملا کنار گذاشت و با عقل بررسی کرد که آیا این دوست داشتتن فقط احساسی است یا دلایل عقلی نیز دارد. (دقت کنید، دارد. نه میتواند داشته باشد یا خواهد داشت یا...)
۳ـدر صورتی که دلیل عقلی برای آن نیافتیم میبایست احساس را به فراموشی سپرد (هرچند سخت باشد...)
۴ـباید ذهن را بازیافت (ریکاوری) کرد و به احساس اجازه داد تا به دنبال انتخاب تازه تری بگردد
ایمان عزیز کسی است که هست و این مهمترین جنبه دوستی است نه؟
اما شاید وقتی علم آغاز شد که فلسفه آغاز شد و این زمانی بود که ۲۷۰۰ سال پیش از میلاد هومر و هسودیوس خدایان را بر داستان نقش کردند و بدینسان آنان را قابل پنداشت بشر قرار دادند.
هرچه که در طبیعت بود انسان به خدا ربط میداد اما بعد از آن به دنبال علل تغییرات طبیعی در طبیعت گشت و...
آیا انسان امروز نباید اسطوره و خدایان ذهنی اش را به نقد بکشد؟