| دوستان خوبم ببخشید که دیر به دیر به روز میشوم. مجالش نیست و مقالش البته...
چند رباعی ناقابل برگ سبزی از...
انگار که از تو این همه غــــم دارم هم زخم تویی هم ز تو مرحم دارم
با داشتنت ای همه ی دلخوشیم در اوج بهشـــت خود جهنــــم دارم
در سفره ی ما نان مگر چیست که نیست؟ مسئول گرســـنگی زمان ما کیست که نیست؟
دزدیدن کفش های زائران بی عیب اســـت زیرا به گدایان و گرسنگان حرج نیست که نیست
وقتـــــی که تو نیستی نفــــس کم دارم قلبی پـــر از غصه و ماتــــــــــم دارم
تقصیر کمانیست که بر جای دو ابرو داری بر پشت خودم که اینچنین خم دارم
دانشکده ی عشق اگر فی المثلن باز شود کنکـور پر از سوالهای عشوه و ناز شود
کـــــــــارگاه عمــــلی گـــــــرچه اگر راه افتـد تعلیم و تعلم بنگر که مساله ساز شود
سجاده ی مادرم که بنجل شده است هرکس که ز دین دم زده منگل شده است
این دوره زمانه هم عجب بیرحم است ایمان همه برای نـــــان شل شده اســــت
ا.د ـ بایو
|