|
نگاهی به ادبیات جهان, فلسفه, خودشناسی, خداشناسی, عشق و داستان
|
در نظرها خاندم که کسی هرچه خاسته بود دل تنگش نثارم کرده بود...
من نمیدانم کی چرا این ها را نوشته بود...
نمیدانم...
اما از او صمیمانه متشکرم...
دوست یا دشمن عزیز متشکرم که یادم آّوردی کجا چرا جگونه و با کی ها دارم زندگی میکنم...
کاش نامت را هم مینوشتی البته...
اینطوری حرکتت نشانه شجاعت بود نه...
به چرایش کاری ندارم... لابد دلیلی داری...
ولی...ولی من کی خودم را خوب جلوه دادم؟...کجا؟...کدام حرف من بوی ریا داد؟
من که گفتم از بودنم شرمنده ام...نگفتم؟
من که داد زدم ناراضیم...نزدم؟
لابد حق داری...لابد جای من اینجا نیست...لابد اضافیم...لابد...لابد...لابد...
ولی من خودم را خوب جلوه ندادم...من نگفتم خوبم...
قبول...من کلاغم...اما یادت باشد:
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست
هنوز هم میگویم کاش اسمت را مرد و مردانه مینوشتی نه مثل...