|
نگاهی به ادبیات جهان, فلسفه, خودشناسی, خداشناسی, عشق و داستان
|
آخخخ... بازهم حرف عید شد و جای آن سالی که سال تحویل خواب ماندم درد گرفت...
بچه که بودم...
وای... چقدر این رشد کردن و بزرگ شدن جبر مسخره ایست...
من بچگی ام درد میکند... (به خدا دلم واشه شال تحویل یه ذله شده)
بچه که بودم...
بگذریم...
امسال عید آمد... رفت... به همین سادگی... به همین بد... نه... بیمزگی...
امسال عید هیچ مزه ای نداشت...عیدی گرفتن کیف نداشت و...
باد آمد ولی بوی عنبر (که سهل است) بوی گه هم حتی نیاورد...
لابد چون بزرگ شده ام...
خوب البته من حالا بزرگ شده ام و هفته ای ۲بار صورتم را تیغ می اندازم...
بند کفشم را خودم میبندم و تازگیها تصدیق هم گرفته ام...
من نباید مستقیم توی چشم افراد زل بزنم... کفشهایم باید همیشه واکس زده باشد... حق ندارم توی خیابان بستنی لیسسس بزنم و... چون بزرگ شده ام
ااااااااااااااااااااااااااااااااااه...
گند زدم به این آدم بزرگی...
من میخواهم بمیرم... نه... نه... نه... غلط کردم
به قول حسین پناهی من میخوام برگردم به کودکی...
آره منم میخوام برگردم به کودکی... شاید دوباره عید بوی عید بده