|
نگاهی به ادبیات جهان, فلسفه, خودشناسی, خداشناسی, عشق و داستان
|
وقتی پیش خودت فکر میکنی چرا هستم و بعد صدای نفسهایت سنگینی میکند توی گوش ضربان قلبت
بعد لابد باید دنبال بهانه ای یا بی تعارف توجیهی برای بودن بگردی...
آن وقت تمام فکر و ذکر و دین و زندگی و... میشود کاش نبودم...
آخخخخخ که چه دردی دارد وقتی خلاء پر میکند فضای تنهاییت را
آن وقت اگر خیلی خوش شانس باشی یکی می آید که همه چیز را عوض میکند
بیچاره کسانی که ندیده اند چه لذتی دارد این که یکی فقط چون دوستت دارد تار عنکبوتهای دلت را پاره کند
آن وقت خوشحال میدوی توی تمام فضای کودکیت و داد میزنی چه قدر خوب که هستم!!!
ممنون که هستی...